زَخـــــمـــــیـــــ






ذهـــــنـــــ آســـــمـــــانـــــ

چشمامو باز کردم ؛ چند ثانیه ای طول کشید تا تصویر شفاف بشه

شب بود، سرد بود،برف و بوران به راه بود.

حرکت خونِ گرم روی پوستم در آن سرما لمس شدنی ترین نوازشِ ممکن بود!

زخمهایم سرباز بودند و من درد میکشیدم از خدمتشان! 

گویی پر درد ترین آدم روی زمین بودم. شروع به حرکت کردم

چند قدمی که برداشتم آدمی را دیدم، از نوع برفی.

لبخند میزد اما دلش تا گلو پر از فریاد بود.

مگر گناه آدم برفی چیست که محکوم به زندگی با این لبخند تحمیلی شده!

بیچاره باید تا لحظه ی آب شدنش با دردها و حرف های یخ زده اش مدارا کند

همانجا بود ک فهمیدم او از من زخمی تر است. 

چشمامو باز کردم... شب بود..اما دیگر سرد نبود :)



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





نوشته شده در پنج شنبه 15 آذر 1397برچسب:,ساعت 20:59 توسط وِی |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت